|
شماره(یک) پشـت میز نشسـته بودوبدون هیچ انگیزه ای دگمه های صـفحه کلید کامپیوتر رایکی پس از دیگری فشار می داد . چشمهایـش خیره به صفحه نمایــش بود ولی انگار اصـلا صـفحه را نمی دیدوبافشاردگمه های صـفحه کلیدهیچ عبارت معنی داری روی صفحه تایپ نمی شد وفقط کلمـات درهم وبی مـعنی که یکی پـس از دیگری روی صفحه نقــش می بست وصـفحه راآرام آرام پرمی کرد. چشمانش پر ازاشک بود و قطرات ریزودرشـت اشـک ازکناره های صـورتش برروی صـفحه کـلید می ریخت و گه گاهـی هم با دســتش قطرات اشک روی صورتش راپاک می کرد. ازچهره اش غم می باریدوبغض شدیدی گلویش رامی فشردهق هق گریه هایـش طوری بود که راه نفس کشــیدنش را ســـلب می کرد و نمی گذاشت نفس بکشدوگه گاهی که راه گلویــش رابا نفـس عمیقی بازمی کرد هق هق بغضش در هم می شـکست وتبدیل به گریه های بلند می شد وقطرات آرام اشک تبدیل به سیلاب اشک می گشت. صدای ضربه هایی که برروی صفحه کلیدفشارمی آوردتاتایپ کندهر لحظه بلند تر و بلندتر می شـد واز شــدت ناراحتـی گه گاهـی با کــف دست بر صـفحه کلید می کـوبید ولی دســت از تایپ نمی کشـــید وباز ادامه می داد ومی نوشت ومی نوشت ... تا اینکه ازشدت عصبانیت وشایدخسته شدن بادستش صفحه کلید را کنارزد ودستهایش راروی هم سوار کردوروی میز قرار دادوسـرش را روی دستهایش گذاشت و به لیوان پرآبی که جلویش قرار داشــت با حسرت چشم دوخت ودرحالی که پی در پی سرش را تکان می داد به هق هق گریه هایـش افزوده شــد و با صدای بلند تری شــروع به گریستن کرد. قطرات اشک امانش نمی دادند وصورتش ازبرکه های اشک پر بود. گه گاهی که سیـلاب اشـک راه دیدنش را مسـدود می کرد با دســتش قطــرات اشـک رااز گوشــه چشمهانش پاک می کـرد تاراهــی برای دیدنش بازشود. از روی مــیز بلند شــد ، کلافه بود ، نمی دانست چه کار کند ، قـدرت تصمیم گیری نداشت درونش آتشفشان بودوبیرونش سیلاب اشک از درون می سوخت و گـُر می گرفت واز بیرون قــطرات اشـک سردش می کرد.آتشی دردرونش زبانه می کشید که اراده هرکاری رااز وی سلب کرده بود وتنهاکاری که ازدستش برمی آمداین بود که درمسیر اطاق راه برودوسعی می کرد اینگونه آتشفشـان درون خود را سـرد کند تا شاید کمی آرام شود. قدمـهای آرام بر می داشـت ولی زانوهایش می لرزید وزمانی که بر هق هق گریه هایـش می افزود این لرزش بیشــتر و بیشــتر نمـایان می شــد. سستی وبی حالی درراه رفتــنش نمایان بود .به زور سنگینی وزنش راروی پاهایش حمل می کرد سـنگینی تنـش هرلحظه بیشـتروبیشـتر می شد ورمق پاهایش هرلحظه کمتر وکمترحتی اینقدر نیرو نداشت که پاهایـش رااز روی زمـــین بلند کند و پاهـای لرزانـــش را برای راه رفتن روی زمین می کشید . وقتـی ســاقه ای ازگلهـــای تزیینــی اطــاق که با ســلیقه خاصــی در گوشه های اطـاق چیده شده بودندوهمـین گلهــا باعث شده بود نمای اطاق راصد برابرزیباتر نشان دهد در زمان راه رفـتن به دسـتهایـش برخورد می کـرد دیوانه واروباعصبانیت برایشان دست پرت می کرد و حتـی برخورد این ساقه ها به بدنش آزارش می داد. سنـــگینی غصـــه اش آنقــدرزیاد بود که دیـگر تاب تحمـل نداشـت و دیوانه اش کرده بود.زمانی که به انتهـای اطاق می رســیدسـرش را محکم به دیوارمی کوبیدوبابغض وناراحتی بیشتربرمی گشت ومسیر اطاق راطی می کردولی لحظه ای که به همان نقطه اطاق می رسـید دوباره سرش را همچون دیوانه ای به دیوار می کوبید. شدت بغض از یک طرف وحرکات غیر معـمولیش از طــرف دیگرهر لحظه حالش رابدتر وبدترمی کرد دیگرنمی توانست خودراکـنترل کند ودراین لحظه جلوی دیواررفت همچون همدمی تنها کف دسـت هایش رابه دیوارچسباند وبا گریه های بلند پیاپی ســرش را به دیوار کوبید و مدام وبا صدای بلند تکرارمی کرد: "خ..د..ا خ..د..ا خ..د..ا". دراین هنگام قطره ای خون آرام ازپیشانی سـفید و بلند ش سـرازیر شد تاراه رابرای آبراهه خونی که به دنبالـش درجریان بود، بازکند و آرام آرام ازلابه لای ته ریـش های جو گندمی گونه هایـش تاربه تار می چرخید تاراهی برای خودباز کندودرانتها درگوشه ای ازگونه اش همچون سُرسُر سه ای پایین چکید و آبراهــه خونـی را که به دنبــال داشـت دراین هنــگام قطـره قطـره به پایین چکیدند و این قطره های خون برروی بلوزسفیدش رختند. خونریزی از پیشانی اش باعث شد که حالـش راازاین که بود بدتر و بدتر کند . دیگر تعادل نداشـت ونمی توانسـت خودراکنترل کـند وموقع راه رفتن تلو تلو می خورد چشمانش سیاهی می رفت ودنیا دورسـرش همانند چرخ فلکی می چرخیدمغزش میخواست متلاشی شودوکاسه سرش را در هم بشکنددیگر جایی رانمی توانست ببینددنیا درچشمش ظلمت بود وتاریکی وچشمانش حتی دیگرتاب دیدن روشنایی راهم نداشتند. صدای قلبـش را می شـــنید که هر لــحظه آرام ترو آرامترمی شــد و نفسهایش که هرلحظه بلندتروعمیق ترودریک لحظه ... نفسش قطع شد و بخوبی احسـاس کرد که قلبش ازطپش ایسـتاد ونه توان حرف زدن داشت ونه فریاد زدن . صدادرته گلویـــش به زنجیر کشـــیده شده بود وفقــط لـب وزبانـ بازیــچه ای بیــش نبودند وفقـــط می جنبیدند ولی صدایی بیرون نمی آمد. به خود فشار می آورد تا شاید بتواند فریاد بزندولی نفسی از گلویش خارج نمی شداحساس می کردکه از داخل درحال متلاشی شدن است بغض راه گلویش راسد کرده بودوهرچه سعی می کرد نمی توانسـت آن را در هم بشکندحتی آب دهانی که راه گلویـش راسد کرده بود را نمی توانسـت فروببرد ودرحالی که باتکان دادن سرش به این طرف وآن طرف ســـعی می کرد تا شـــــــاید جرعــــــــــــــــــه ای ازهوای اطرافش را در گلوفرو ببرد ولی بی فایده بود و راه گلویش را بغـض بسته بود و بجزاینکه بخواهد دستهای ناتوانش رابه چیزی گیر بدهد تا شاید به کمک آن سنـگینی وزنش را تحمـــل کند کاری از دسـتش برنمی آمد ولی چیزی نیافت و درحالـی که خود رابه دیوارچســــبانده بودآرام آرام سـُرخورد و نقش زمین شـدوازحال رفت. "ادامه دارد" + نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 11:33 PM توسط Farshad |
مقدمه
زندگی چیزی به جز بی تفاوت گذشتن از کنارلحظه های باارزش و خودراغرق کردن درلحظه های بی ارزش نیست . اگرخودرا زیاد غرق لحظات خوب وبد زندگـی کنیم بی گمــان مسیر اصــــلی زندگی را گم خواهـــیم کرد و ناخـودآگاه رشــته زندگــی از دستمان رها خواهد شد. وقتی جلوی یک ساعت می نشینیم ساعتهاباشنیدن صدای تیک تاک آن خودرامشـغول می کنیم دریغ از اینکه همـین ثانیه ها ثانیه های باارزش عــمر ماســت که بی ارزش از کنـــارش می گذریم اینهـــا دردانه های عمرمانند که دانه به دانه درحال خالی شدنندتاجایی که به صفربرسد. شاید سـاعت ثانیه به ثانیه در حال پیـش روی باشــد ولی عمرمــان ثانیه به ثانیه درحال بازگشــت به نقطه صفر زمان زیسـتن اسـت تا لحظه ای که زمان عمرمان برای همیشه متوقف گردد. زمانهــای طولانی عمرمــان از همــین ثانیه های بی ارزش زمــان بوجود می آیندوآنقدربزرگ وبزرگ می شوندکه اصلااین دردانه های ارزشمند به چشم نمی آیند. با هرضـربه کوچـک ساعت زمان ثانیه ای پیـش می رود و ثانیه ای قدرتمندبرمســند قدرت می نشـــیند که تا لـحظه ای کوتاه پیــش ازاین مسـندجایگاهی ولی این مسندعمرش آنقدر کوتاست که حتی به پلک زدن هم نمی انجامد وثانیه ای مسندقدرتش را در هم می شکند وخود برجایگاهش می نشیند. ازکشت وکشتار ثانیه ها دقیقه ها متولد می گردند واز کشت وکشـتار دقیقه هاساعتها وروزها وهفته ها و ماه ها وسالها یکی پس دیگری زاده می شوند و می میرند. حتی برای یکبار به این فکرنکرده ایم که چقدر این ثانیه ها زود گذر باارزشند آنقدرباارزش که هیچ ثانیه اش قابل برگشت نیست وهمین ثانیه های با ارزش هســـتند که لحظـه های خوب و بد زندگیمــان را می سازند وازخودلحظه ها وخاطره های تلخ وشـیرین به جا خواهد گذاشت لحظه های خوب وبد که همه ماها با آن رو بروشده ایم ویا خواهیم شـد واگر ما به ارزش این ثانیـه ها پی نبریم آنهارابراحتـی ازدست خواهیم داد. این ثانیه های باارزش چه بخواهیم وچه نخواهیم می آیندومی گذرند وازخود خاطرات تلخ وشــیرین برجای می گذارند خاطــرات شــیرینی که دوسـت داریم نگذرند ولـی به ســرعت باد می گذرند و دیـگرهرگـز باز نمی گردندوخاطرات تلخی که دوست داریم چون بادگذرا باشدولی آنقدردیرمی گذرندکه گه گاهی خیلی ازماهارابه دیارمرگ می کشاند. داستان سکوت سخت تنهایی شـاید فقط یک داستان بیش نباشـد ولی خیلی ازلحظات این داستان قصه زندگی تک تک ماهاست که دردنیای اینترنت غرق شده ایم دنیایی پر از دلبستگی ها وجدایی ها... دنیایی با آشنایی های باورنکردنی ... دردنیای اینترنت کسانی مقابل هم قرار می گیرند که دردنیـای واقعی آشـنا شدنشــان محـال به نظر می رسـد وفوق تصــور حتی خودشـان هست که با هم آشنا شده اند واین دوستی ها وآشنایی هاداستانهایی کامـلا واقــعی بوجود می آورند که شــاید در دنیــای خارج از رایانه هرگز پیش نمی آمد. داستان سکوت سخت تنهایی قصه زندگی خیلی هاست ازقلم ناتوان وکم گوی من .... نویسنده: عباس(فرشاد) فرشادیان + نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 9:13 PM توسط Farshad |
پسران روستا به دختران شهر فكرمي كنند
و پسران شهر درحسـرت سادگي و دلگرمی دختران روسـتا مي ميرند. مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند ومردان بزرگ درآرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند. خداي من !!! كدامين پل ؟؟؟ دركجاي جهان شكسته است ... كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد؟؟؟ بزودی کتاب سکوت سخت تنهایی در این وبلاگ گنجانده می شود با نظرات خود درمورد دست نوشته هایم راهنمایی ام کنید تا هرچه بهتر بتوانم به نوشتن ادامه دهم....... + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 3:33 PM توسط Farshad |
|
| مديريت وبلاگ |
با سلام
وبلاگ "سكوت سخت تنهايي" که برگرفته از کتابی با همین عنوان است برگرفته از دست نوشته هاي خودم مي باشد كه در لحظات سخت تنهايي با جوهري از قلم سينه سفيد كاغذ را خط خطي كردم ومن فقط بدين وسيله مي خواهم دست نوشته هاي روزهاي تنهايي ام را در اين وبلاگ بگنجانم. والبته بين روزهاي سخت وآدمهاي سخت اين روزهاي سخت هستند كه گذا هستند وآدمهاي سخت باقي خواهند ماند. برايتان آرزوي موفقيت وپيروزي دارم
پست الکترونيک نوشته هاي پيشين خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آرشيو موضوعي پيوندها
گلواژه های هستی "ستایش" |